
نویسنده: مه لقا قدرتی دانش آموز کلاس نهم
امروز بالاخره به قولی که چند سال پیش به خودم داده بودم عمل میکنم. عروسک ها و گل ها را داخل ماشین میگذارم و با دوستم سوار میشوم. چند سال پیش زمانیکه 14-15 ساله بودم. معلم ادبیات ما انشایی درباره مهربانی به ما گفت. من در آن انشا گفته بودم دوست دارم روزی برای کودکان نیازمند عروسک بخرم. همان روز تصمیم گرفتم روزانه مقداری از پول تو جیبی خودم را درون قلکی بیندازم تا زمانیکه درسم تمام شد بتوانم به تصمیم خود جامه ی عمل بپوشانم.
با تکان دادن دست دوستم جلوی چشمانم از یادآوری خاطرات کلاس انشا بیرون آمدم...به اطراف که نگاه کردم دیدم مقابل ساختمان بهزیستی هستیم.
با کمک دوستم وسایل را به داخل بردیم. دختر کوچولویی را دیدم که به طرفم می آمد.گفت: خاله این عروسک ها واس ماس؟ مقابلش زانو زدم و گفتمک بله خوشگل خانوم...کدومو دوس داری؟
با هیجان خاصی به یک خرس صورتی بزرگ اشاره کرد و من هم با شاخه گلی آن را به دخترک دادم.
در همین حال مسئول بهزیستی به طرف من آمد و مارا با خوش روئی به اتاقی راهنمایی کرد.
بچه ها با چشمانی معصوم و گاهی هراسان ...کودکانی شاد و گاهی غمزده... ولی همه آنها با دیدن اسباب بازی ها ذوق زده شدند.
حدود دو سه ساعت با آنها بازی کردیم و لحظات به یاد ماندنی را برای خودم ثبت کردم. هدیه لبخند به آن کودکان و دیدن برق شادی در چشمانشان موهبتی الهی بود که نصیب من گردید.و جرقه آن در زنگ انشا زده شده بود.
کاش همیشه موضوع های انشا اینقدر موثر بودند...و معلمان ادبیات این اندازه تاثیر گذار.
داستان, زندگی تک تک ما پر از فراز و نشیب است. امید که شخصیت های این داستان ها افرادی مهربان باشند و بتوانند دنیا را پر از مهر و شادی کنند.
پ.ن:اشاره به مهارت همدلی
داستان کوتاه...ما را در سایت داستان کوتاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 79